فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

402

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

دِيزَانْتِرِي يا اسهال خونى است . نام عربى اين بيمارى ( الزُّحار ) است . الدَّوْش - گونه‌اى بازى كودكان است كه با پرتاب كردن سنگى گرد بر روى زمين انجام مىشود . الدَّوْشَك - دوشك يا تشك كه معمولا براى خوابيدن فرش كنند . اين واژه فارسى است . الدُّوق - لقب اشرافى است در فرانسه و بعضى از كشورها به معناى مهتر و بزرگ كه از نظر مرتبه كمتر از امير يا پرنس است و امروزه در انگلستان به معناى فرمانده به كار مىرود اين واژه لاتينى است . الدُّوقة - مؤنث ( الدُّوق ) است . الدَّوْقَرة - چشم انداختن و نگاه كردن به زمين . اين واژه در زبان متداول رايج است . الدُّوكَة - [ دوك ] : دشمنى ، ستيزه‌گرى ، شتر . الدَّوْكَة - [ دوك ] : مترادف ( الدوكة ) است . دَوَّلَ - تَدْوِيلًا [ دول ] المدينةَ أو المنطقةَ : آن شهر يا منطقه را زير نظر و مراقبت دولتها قرار داد ، - شركةً : آن شركت را ملَّى كرد يا جزو املاك دولتى درآورد . الدُّولَاب - ج دَوَالِيب : چرخ يا هر ابزارى كه بر روى محورى دور زند . اين واژه فارسى است . الدَّوْلَاب - ج دَوَالِيب : مترادف ( الدولاب ) است . الدُّولَار - ج دُولَارَات : دُلار ، واحد پول ايالات متحده‌ى امريكا و كانادا . الدُّولَة - [ دول ] : آنچه به گردش زمان و نوبت از يكى به ديگرى برسد . الدَّوْلَة - [ دول ] : مص ، - ج دُوَل و دِوَل : هيأت حاكمه در يك كشور ، كشور مانند ( دولة لبنان ) : كشور لبنان ؛ « الدُّولُ العربيّة » : كشورهاى عربى ؛ « صَاحِبُ الدولة » : لقبى است كه معمولا بر نخست وزير اطلاق مىشود ؛ « الدُّوَلُ الكُبرى » : دولتهاى بزرگ و نيرومند يا ابر قدرتها در جهان . الدُّوَلَة - ج دُوَلَات [ دول ] : حادثه و كارى سخت و دشوار . الدَّوْلَج - [ دلج ] : نيرنگ و فريب كه بر دوست زنند ، سراب . الدَّوْلَعَة - [ دلع ] ( ح ) : ( الدُّلَّاع ) . الدَّوْلِيّ - [ دول ] : نسبت به ( الدَّولة ) است . الدُّوَلِيّ - جهانى ، بين المللي . دَوَالَيْك - تداول كار يا امرى پس از كارى ديگر كه براى تأكيد مىآيد . اين واژه مفعول مطلق است كه عامل آن محذوف است ؛ « فَعَلْنَا ذَلكَ دَوَالَيْك » : آن كار را بارها انجام داديم . دَوَّمَ - تَدْوِيماً [ دوم ] الطائرُ : پرنده بسان دايره در فضا اوج گرفت ، - تِ الشمسُ : خورشيد در ميان آسمان دور زد ، - تِ الخمرُ شارِبَها : شراب نوشنده‌اش را بهنگام مستى دچار سرگيجه كرد ، - ت عينُهُ : چشم او در حدقه گشت و دور زد ، - الزعفرانَ فى المَاءِ : زعفران را در آب آميخت ، - بالدُّوَّامَة : فرفره بازى كرد ، - الشيءَ : آن چيز را خيس كرد و ادامه داد تا خشك نشود ، - العَصَا و نحوَها : نوك عصا و مانند آن را باريك بسان فرفره كرد . اين تعبير در زبان روز متداول است . الدَّوْم - [ دوم ] : مص هميشه ، دائم ؛ « دَوْماً » : همواره و بدون انقطاع ، درختان تنومند ، - ( ن ) : درخت مُقل كه از ميوه‌ى آن نوعي شيره بدست آيد . اين درخت در سرزمين عربستان و مصر و سودان مىرويد و به درخت ( المُقْل ) معروف است . الدَّوَمَان - [ دوم ] : پرش پرنده . دَوْمَلَ - دَوْمَلَةً [ دمل ] بينهم : ميان آنها را سازش و آشتى داد . دَوَّنَ - تَدْوِيناً [ دون ] الديوانَ : ديوان شعر را جمع آورى كرد ، - هُ : تدوين كرد ، اسم خود را در ديوان نوشت ، - شرطاً : شرطى تعيين كرد ، قرار شرطى گذاشت . الدُّون - [ دون ] : مرد پست و خسيس و خُرد . دُونَ - [ دون ] : زير ، كمتر ، نزديكتر ؛ « هو دُوَنهُ » : او نزديك به وى است ، از او مقام كمترى دارد ؛ « الدينَ هم دُون السنّ العَسْكَرِيّة » : آنها كه هنوز به سنّ سربازى نرسيده‌اند ؛ « اثمٌ دُونَهُ كلُّ اثمٍ » : گناهى كه از همه‌ى گناهان بزرگتر است ؛ « الأَشِعَّةُ دونَ الحَمراءِ » : نور كمتر از سرخ يا زير سرخى ، و نيز ( دُونَ ) به معناى جلو مىآيد مانند « مَشى دُونَهُ » : پيشاپيش او راه رفت و به معناى غير نيز مىآيد مانند « مِن دُون انْ يَفْعَل » : بدون اينكه كارى بكند ؛ « دُونَ ما نَظَرٍ الى » : بدون رعايت چيزى ، بدون اينكه چيزيرا مورد توجه قرار دهد ؛ « دُون فَائدة » : بيهوده ، بىفايده ؛ « جالَ القَومُ دونَ فلانٍ » : آن قوم بجز فلانى به گردش و جولان درآمدند ؛ « دونَ ذلك » : براى وصول و رسيدن به آن چيز ، و گاهى به معناى استثنا مىآيد مانند : « تَخْشَى ان يَسْعَدْنَ دونها » : ميترسد كه آنها از وى جلو افتند ، و نيز به معناى ( فَقَطْ ) و ( لَا سِوَى ) مىآيد مانند « تلكَ الكُتُبُ دونَ غَيرِها » : فقط آن كتابها نه غير آنها ، و نيز به معناى ( لا ) مىآيد مانند « انا مُتَعَجِّبٌ مِن فَضْلِكَ دُونَ عِلْمِكَ » : من از بزرگى و فضيلت تو در شگفتم نه از دانش و علم تو ؛ « وَصَلَ دُونَهُم الى الغَايَةِ » او نه آنها بپايان و نتيجه رسيد ، و به معناى ( عَن ) نيز مىآيد ؛ « أشَاحَتْ بِوَجْهِهَا دُونهُ » : آن زن چهره‌ى خود را از او گرفت . دُونَكَ - اسم فعل است به معناى ( خُذْ ) : بگير ؛ « دُونَكَ الكِتاب » : كتاب را بگير . الدُّونُم - مقياس مساحت است كه مساوى با 3 / 1 919 متر مربع است . و اصطلاحا در لبنان آن را يكهزار متر مربع مىدانند . الدَّوَوِيّ - [ دوي ] : « ما في الدار دَوَوِيٌّ » : در خانه كسى نيست . دَوِيَ - - دَوًى [ دوي ] : بيمار شد . الدَّوِي - [ دوي ] : بيمار ، آنكه درونى فاسد دارد ، احمق ، آنكه همواره در جاى خود بماند . الدُّوِيّ - [ دوي ] : « ما في الدار دُوِيٌّ » : در خانه كسى نيست . الدَّوِيّ - : صدا بويژه صداى رعد يا